تبليغاتX
دنیای زیبای من
من طربم ، طرب منم ، زهره زند نوای من

حال دل با تو گفتنم هوس است ... اما نوشتن نتوانم 
نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

داشتم به چراغ سر چهارراه نزدیک می شدم.

سرعتم را کم کردم شهرام ناظری داشت می خواند : رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ...ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

دخترک هایی با مانتوهای صورتی کوچولو از مدرسه زده بودند بیرون ...

چه صورتی های خوش رنگی !

حتی از پشت عینک تیره هم رنگشان قشنگ بود ... یکدفعه یکی از همان فرشته های کوچولو که از کنار ماشین رد می شد با خنده  بهم گفت : یاخچی سان ؟

چیزی ته دلم لرزید دخترک از چی می پرسید ؟ از فردای خودش ؟

آن دخترک خندان، دیروز من نبود با آن همه امید و نشاط و سرزندگی ؟!!

 

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

نردبام دیکتاتوری را این بار رنگ سبز زده ایم و گذاشته ایم زیر پایش :

- یاحسین، میر حسین. پاتو بذار. تولدت مبارک.....

و این نردبام که هر چه بالاتر می رود، بیشتر فرو می شود، از فرش تا عرش پله می خورد. اولین پله اش هم اینجاست. همینجا. در قلب ما. روح ما. فرهنگ ما.

فلان شاعر که باشی می بریمت بالا. بالا. هی تعریف. هی تمجید. والا تو از فردوسی و نرودا بزرگتری. بادت می کنیم. بادت می کنیم. می خواهی ستاره ها را بچینی. می شوی بزرگترین شاعر دنیا. می خواهی سر به تن هیچ شاعری در دنیا نباشد. همه را می بندی به تیغ حذف.

- ای بابا بیا پائین. فایده ندارد.

 وارد روزنامه  واقعی یا  مجازی که بشوی هولت می دهیم. پله ها رامی دوی. نیامده می شوی سر دبیر. هم هنری. هم ورزشی. هم سیاسی. ایول. ایول. برایت هورا می کشیم. وسط راه به اوریانا فالاچی می گویی :

- بیا از من یاد بگیر.

پله ها را دو تا یکی می روی بالا. می دوی. قلمت شده خنجر.

- صبر کن بابا اسداله. فایده ندارد.

قزاق که باشی می شوی سرهنگ. سردار. جلویت دولا و راست می شویم. کلاه می خواهی، برایت سر می آوریم. می شوی سالار و شاه. کارهای خوب هم کم نمی کنی. دانشگاه می سازی. ایران نو را معمار می شوی. چند تائی می شویم منتقد و مخالف. دهانمان را می دوزی. بقیه می افتیم به چاپلوسی. دادن لقب. تعظیم. تکریم. تو را برده ایم بالای نردبام. خدا را بنده نیستی. تو فقط باید حرف بزنی. نوه ات سالها بعد به تاریخ می گوید:

- کسی از ترس جرئت نداشت به پدر بزرگم دروغ و به پدرم راست بگوید..

حالا تو درس نخوانده ای. از کوهپایه آمده ای. نظامی هستی. لقب کبیر می دهیم بتو. پسرت که درسوئیس درس خوانده و عشق پاریس است، تو را می گذارد توی جیبش. از بس برایش دست می زنیم که از نردبام تندتر بالا برود تا بشود خدایگان.

داغ می کنیم و بساط خدایگانی را جمع می کنیم. قرار می شود آزادی داشته باشیم. جمع می شویم دور و بر پیرمرد. درهلهله و فریاد سوار نردبامش می کنیم. زیر بغلش را می گیریم که بالا برود. آنقدر بالا می رود که دم مرگ، فرمان کشتار مخالفان خود را صادر می کند.

بعد دوباره نوبت مقدسین می رسد. یکی حضرت علی می شود که فقط شمشیر خونریزش را به ارث برده است. داستان خلخال زن یهودی و غیره را قاب می کند. لشگریانش را می فرستد بچه های مردم را بکشند. بعد می آید گریه می کند و ماهم برای مظلومیت او زار می زنیم.

پیشکارش هم که باید درجات کمتری از حضرت علی داشته باشد، خدا از کار درمی آید. میلیونها نفر را خس و خاشاک می بیند. نور از پیشانی اش تتق می کشد. ملائک دورو برش پرواز می کنند. مائیم که براش مایه می آئیم و کتاب می نویسیم.

بازبه تنگ می آئیم. می زنیم به کوچه. به خیابان. فریاد می زنیم :

مرگ بر دیکتاتور...

لباسهای سرخ را در می آوریم وسبز می شویم. نه، روی لباس های سرخ جامه سبز می پوشیم. دریافته ایم که درد مشترک ما استبداد است. می خواهیم دیکتاتور نداشته باشیم. یاحسین می گوئیم. به میر حسین رای می دهیم. دیکتاتورهای حاضر بر صحنه ما را به خاک و خون می کشند و رایمان را می خورند و مخابرات را هم رویش.

تازه سه ماه تمام شده که یاد نردیام تاریخی می افتیم. شاید هم او ما را پیدا می کند. از خاطره قومی اسبتدادی، از عمق فرهنگ ما سر بر می کشد. نردبام را در می آوریم و از سر عشق زیر پای کسی  می گذاریم که به او رای داده ایم. جمع می شویم. کیک درست می کنیم. هورا می کشیم. نردبام را در فضای مجازی می گذاریم و صدایش می زنیم:

- تولد، تولدت مبارک...

او را هل می دهیم طرف  نردبام. پایش را که بگذارد کار تمام است. باذوق کشف کرده ایم که درمهر ماه دو یار دبستانی دیگر او، هم متولد شده اند. نردبام را که حالارنگ سبز دارد برای آنها آماده می کنیم. اهل خامنه که رفت بالا نوبت زاده یزد و الیگودرز است. پیشترها  زادگان  آلاشت وتهران وخمین  راهم روی این نردبام فرستاده بودیم. نردبامی است که تا افق می رود. هرچه بالاتر فروتر. و سرانجام سقوط می کند. می افتد جائی  درتاریخ کنار هیتلر و صدام واستالین...

از وقتی خبر برگزاری تولد میر حسین موسوی را شنیدم، دلم مدام شور می زد. من عاشق و فریفته او نیستم که هیچ، راهم غیر از "رزم مشترک برای آزادی در لحظه کنونی تاریخ" از او جداست. اما  نگران بودم. نردبام رامی د یدم که رنگ شده و نو دارد از متن فرهنگ ما می آید. وهمیشه هم از همین جای کوچک شروع می شود. منتظر بودم کسی هشدار بدهد. دهقان فداکاری پیدایش بشود و فانوس را مقابل قطار سبز بگیرد وبگوید:

- از همین جا ها شروع می شود...

نگران بودم تا امروز که بیانیه شماره سیزده در آمد و این خطوط را در آن خواندم: "مردمی که می‌خواهند سرپای خود بايستند و حياتی کريمانه را تجربه کنند جا دارد که از نخستين قدم‌هايی که به ناکامی‌‌شان می‌انجامد با بيشترين دقت‌ها پيشگيری کنند. تولد اينجانب نه هفتم مهر که روز آشنايی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنيا آمده بودم نيز جا نداشت حرکت شما به کيش شخصيت آلوده شود. اميدوارم اين کلمات مرا صميمانه و از سر نگرانی و نه يک شکسته‌ نفسی بی‌حقيقت و تعارف‌ گونه تلقی کنيد."

این میر حسین موسوی امروز ششم مهر ماه 1388 است. پایش را روی پله اول نردبام نمی گذارد. متوجه هستیم چه حادثه مهمی است؟ و یا تلاش خواهیم کرد نردبام را جائی دیگر زیر پایش بگذاریم. یادمان نرود. این مائیم که از آخوند و قزاق و شاهزاده و بچه آهنگر، دیکتاتور می سازیم.

پ. ن: واقعاً حیف است خوانده نشود این مقاله هوشنگ اسدی که در روز آنلاین منتشر کرده ، به نظرم خیلی به بارها خواندنش نیاز مندیم .


نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

هر یک از ما فهرستی برای خودمان داریم فهرستی از خواسته ها و نا خواسته ها.

گاهی چیزهایی را به آن اضافه می کنیم و گاهی هم خط می زنیم مهم این است که خودمان آن را بنویسیم یا خط بزنیم نه پدر و مادر نه اجتماع و نه حتی حکومت . ما این فهرست را به قامت آرزوها و رویاهایمان می نویسیم.

 مشکل دقیقاً جایی شروع می شود که بخواهیم به فهرست دیگران سرکی بکشیم و کم و زیادش کنیم یا بخواهیم فهرست خودمان را به همه ابلاغ کنیم و مجبورشان کنیم آنرا بپذیرند و به رسمیت نشناسیم حق این که هر کسی باید فهرست خودش را داشته باشد و اگر مزاحم دیگران نشود می تواند هرکاری با آن بکند .

مشکل از سرک کشیدن ها شروع می شود از جایی که خودمان را نزدیک تر از دیگران به حقیقت بدانیم و قدرتی هم بدستمان بیاید فرقی هم نمی کند این قدرت عبارت باشد از  سن بیشتر ، تجربه بیشتر ، دانایی بیشتر ، زور بیشتر ، پول بیشتر ، طرفدار و هوادار بیشتر یا اسلحه ، از نظر من ماهیت اینها فرقی با هم ندارد روحشان یکی است : تحمیل فهرست من به فهرست تو ...چون من قدرت بیشتری دارم !

فاجعه زمانی رخ می دهد که فهرست خودمان را پاره کنیم و دور بریزیم  یا از ترس مخفی اش کنیم و ندیده اش بگیریم و چشم بدوزیم به همانی که آن بالا صاحبان قدرت  دارند برایمان با صدای نخراشیده می خوانند و ابلاغ می کنند .

آنوقت می شویم آدمی که رویا ندارد ملتی که نمی داند چه می خواهد. ملتی که می ترسد و ترس ویرانمان می کند از درون ...

برای ویران نشدن ، باید فهرست خودمان را حفظ کنیم مراقبش باشیم با آن بت بسازیم و بعد اگر لازم شد بت هایمان را بشکنیم کشف حقیقتی نو کنیم و یادبگیریم و لذت ببریم از تازه شدن ...

پ .ن : دوست خوبم هستونک در این باره ، نوشته ای زیبا دارد حیف است خوانده نشود:

اگر لازم شد بت هايمان را بشكنيم ... چرا كه ما ياد نمي گيريم بت نسازيم و بت پرستي را كنار بگذاريم ... ! حقيقت براي ما هميشه جسم صلبي بوده كه نه تغييرات آن را هضم مي كرده ايم نه خودمان قايل به تغيير و بهبود و رشد بوده ايم ...

مدت هاست كه كشف نمي كنيم يا اگر مي كنيم به كشف ها حقايق و فهرست هاي خودمان ايمان نداريم ... سالهاست كه مقلد شده ايم ... پابرهنه در تقليد و ثناگويي ...
سالهاست كه ده فرمان را هربار به رنگي تحريف مي كنند و ما هر روز فقط مرگ بر ... و زنده باد ... گفتيم ...
روياهايمان گم شده اند !
روياهايمان را نمي سازيم تقلا مي كنيم تجلي روياهايمان را بت هاي سنگي ببينيم كه فريبمان دهند و به فريب ها دلخوش شويم تا انتهاي اين ريسمان باريك زندگي ...
كشف نمي كنيم بخاطر نيازهايي كه داريم و هر روز بروز مي شوند تحمل مي كنيم آنچه هست را و عادت مي كنيم و قناعت مي ورزيم !
طاقت شنيدن كشف هاي خود و ديگرانمان را نداريم و حرف ها را باتوم جواب مي دهيم يا با سخنان درشت ... تا ديگر مدتها بود كه كسي را ياراي گفتن نمانده بود.
زمان از ما عبور كرد و ما خويشتن هامان را جا گذاشتيم و پس رفتيم .
گوش سپرديم به خواب ها و روياهاي رواي ! و چشم ها را بستيم و به خواب اجباري فرو رفتيم .
خوابي كه گرم باشد و اندكي امن تر از بيداري و بينايي ...
سالها براي تمرين خويشتن بودن و خويشتن شدن و خويشتن را ساختن عقب مانديم و
... روياهامان را باد با خود برد !

 

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

تیتر برخی از خبرگزاری ها امروز این بود:

گزارش تکان دهنده از وقایع کهریزک در شبکه دو

تا جایی که من دیدم این گزارش در میان خبرهای تلخی که هر روز می شنویم هیچ تکان دهندگی در خود نداشت غیر از صدای لرزان پدر شهید کامرانی که گفت بچه اش با ضرب و شتم کشته شده نه این که مننژیت داشته و...این گزارش فقط یک چسب زخم معمولی بود روی یک زخم بسیار عمیق .

قبول کردن گوشه ای کوچک از خطاهای نیروی انتظامی که آن هم تحت شرایط بحرانی و توسط عوامل خود سر و نه با فرمان ما فوق ! صورت گرفته و با تاکید مستمر بر زحمات آنان  بعد از این همه روزتلخ و سیاه  ... معرفی آسیب دیدگان به بیمارستان ، پرداخت پول و موافقت با پرداخت وام به آنها یا حتی مکاتبه با وزارت کار برای اشتغال برخی از آنها ..مرهم این زخم نیست.

نمایش تهوع آور صدا و سیما و گزارشگرانش اگر چه یک عقب نشینی برای سرانی است که با وقاحت تمام ، حوادث شرم آور کوی دانشگاه و کهریزک را به براندازان و دشمنان نسبت می دادند اما هرگز کافی نیست ...

درد اینجاست که رییس دادستانی نیروهای مسلح در پایان حرفهایش گفت :

من قول می دهم که دیگر چنین اتفاقاتی نیفتد که باعث نگرانی آقایان مسئولین و رهبری و نظام شود.

و داستان ادامه دارد ... آنها هنوز مردم را صاحب حق نمی شناسند...

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

هیرون  (Hieron)   فرمانروای جابر سیراکوس در سالهای 478 تا 467 قبل از میلاد مسیح شرح زندگانی خود را که کم و بیش سرنوشت تمام کسانی است که مثل او حکومت کرده اند، برای دوست محرم راز و شاعرش سیمونیدس نقل میکند:

ای سیمونیدس ، در هر کشوری مردان شجاع و خردمند و پاکدامن و آزاده پیدا می شوند و حکمرانان این گونه اشخاص را به همان سرعت  تشخیص می دهند که افراد عادی . اما فرق عمده میان این دو گروه  در این است که فرمانروایان خودکام به جای اینکه این گونه افراد را تحسین کنند از آن ها می ترسند!! از شجاعان می ترسند که مبادا همتی کنند و آزادی خود را باز ستانند .

از خردمندان می ترسند که مبادا افکار خود را روی هم بگذارند و توطئه ای بچینند .

اما از پاکان و آزادگان می ترسند زیرا همیشه این احتمال هست که مردم از خواب غفلت بیدار شوند و آنها را به جای جابران خودسر برای رهبری برگزینند .

اکنون به من بگو ای سیمونیدس ، موقعی که شهریاران خودکام به علت ترس و وحشتی که از این گونه افراد برجسته دارند ناچار شدند خود را از خطر وجود آن ها رها سازند دیگر چه کسی در کنارشان می ماند جز غلام منشان ، جابر ستایان ، نابخردان ، نفاق افکنان ، چاپلوسان و فرومایگان ؟

دزدان و فرومایگان به چنین فرمانروایی نیازمندند زیرا همه شان از وضع روزگار بدینسان که می گذرد راضی هستند.

اگر از من بپرسی ای سیمونیدوس ، بدبختی بزرگ فرمانروایان خودکام در همین است که دانشوران ، پاکان ، آزادگان و برازندگان را به چشم می بینند و با این همه ناچارند جای آن ها را به بی دانشان ، نادرستان، غلام منشان و نالایقان بسپارند!

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

رفته بودم به آخر دنیا جایی که زمین تمام می شود دیگر نمی توانی صاف راه بروی

جایی که یک طرفت کوه است یک طرفت آب دریاست .

معرکه بود آخر این دنیا ، واقعاً معرکه بود نه تلفن داشتم ، نه تلویزیون، نه اینترنت ،نه رادیو ، نه دوربین  نه پلیر، نه هیچ کاغذی که بشود خواندش .

بجایش برگ درخت ها را می خواندم و به صدای موج و باد گوش می دادم و با چشم هایم عکس می گرفتم از شبنم صبحگاهی با دلم شعر می خواندم برای مورچه ها و صخره ها و ...

چهار روز زندگی درجایی که دست دراز و مزاحم هیچ آنتنی هنوز بهش نرسیده ، اما پای چسبناک بطری های نوشابه و پاکتهای پلاستیکی چیپس تا نزدیکیهایش آمده و خاک مهربان و نجیبش دارد صبورانه تحمل می کند.

چهار روز زندگی بدوی بین جنگل و دریا را تجربه کردم چه تجربه کردنی ... اما می ارزید .

دو سه روزی است که برگشته ام از آخر دنیا برگشته ام به وسط دنیا نمی خواهم حلاوت آن روزهایی که با طبیعت یکی شده بودم از تنم بیرون بیاید اما همه چیز مثل یک ماهی  دارد از دستم می لغزد باز هم مجبورم حرف بشنوم باز هم باید بخوانم حتی اگر نخوانم خبرها می رسد یکی نامه نوشته یکی تکذیب کرده ، یکی تهدید کرده ، یکی هم سکوت کرده آن یکی که از همه ضعیف تره فحش هم داده ...

دوباره باید بدوم و سوار قطار زندگی اجتماعی بشوم سوار قطار جامعه ام بشوم  آخر من ، عضوی از این جامعه ام!

من مادرم ، همسرم ، دخترم ، همکارم ، پس باید سوار شوم قطاری را که نمی دانم دارد به کجا می رود با این راننده اش که هنوز در توهم خودش اسیر است .

اما می دانم ، خوب می دانم که من در این قطار، خودم نیستم .

پ.ن اول: اسم پست ، مال رمان "سارا سالار " است که هنوز نخوانده امش ولی اسم غریب و جالبی دارد .
پ.ن دوم : دوست خوبی به نام کامیار در کامنتش توصیف کاملی از قطار زندگی اجتماعی مان کرده است .

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

یک پایان تلخ ، بهتر از تلخی بی پایان است.

از زمانی که "درباره الی" را دیده ام این جمله توی سرم می چرخد فرهادی خوب بلد است ذهن تماشاگرش را در گیر کند یک گوشه بنشاندش و وادارش کند به فکر کردن

اما آیا پایان همه تلخی ها دست ماست ؟

آیا من قدرت دارم یک نقطه آخر جمله بگذارم و بگویم تلخی تمام شد؟

نه آقای فرهادی همیشه پایان های تلخ وجود ندارند

که بگوییم بهترند...

این تلخی های ما پایان ندارند انگار


نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

آیا راهی هست ؟

    راهی برای نفهمیدن .... و درد نکشیدن 



نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

می توان گفت ایوان کلیما Ivan Klima) ) نویسنده ی معاصر چک، کشف جدید مترجمان است . پس از ترجمه "روح پراگ" که در سال 1995 نوشته شده و حاوی مقالاتی درباره سیاست و فرهنگ می باشد و اقبال خوانندگان ایرانی به این کتاب مترجمان به رمانها و کتابهای دیگر او رو آورده اند و تاکنون رمان "در انتظار تاریکی در انتظار روشنایی" از آثار او ترجمه و منتشر شده است .

من خواندن "روح پراگ " را با ترجمه خشایار دیهیمی تازه تمام کرده ام و قسمت هایی از مقاله آغاز و پایان توتالیتاریسم را می آورم که نزدیکی بسیاری با واقعیات جامعه امروز ما دارد.

در نظر آدم های گرفتار در گرفتاریهای روزمره زندگی ، رژیم های توتالیتر آرمانی بزرگ را عرضه می کردند . بسیاری از جنبه های نظام  توتالیتری در آن مراحل ابتدایی شکل گیریشان جذاب هستند : قاطعیت آنها ، شفافیت وعده هایشان و آن نیرو برای حل معضلاتی که در یک دموکراسی بنابر طبیعتش ، به این راحتی قابل حل نیست . رژیم توتالیتری هر آنچه شهروند معمولی را بر می آشوبد از میان بر می دارد و دست به اقداماتی می زند که چنین شهروندانی را سخت تحت تاثیر قرار می دهد.

نظام توتالیتری جیره ای از آن چه در طول رسیدنش به قدرت مصادره کرده یا دزدیده است برای شهروندان مقرر می کند . آن هایی را که با این رژیم مخالفت می کنند می ترساند ، حبس می کند و یا می کشد و به این ترتیب یک وحدت و انسجام ملی را به نمایش می گذارد. در روزهای نخست دقیقاً به این دلیل نیرومند به نظر می آید که توده مردم از آن حمایت می کنند  و آن هم به شکل یکدست و متحد و دست کم در سطح و به ظاهر ...

رژیم توتالیتری ذاتاً به دنبال وحدت و انسجام است چون هر چه باشد این در ذات و گوهر آن است ، چه از منظر ایدئولوژیک و چه از منظر مدنی این وحدت در وجود رهبر متجلی می شود،بنیانگذار ، کاشف و وحدت بخش . رهبر نه تنها تجسم آرمان توتالیتری بلکه تجسم جنبشی هم هست که اندیشه را حیات بخشیده است در مرحله اول به دلیل شخصیت رهبر و دار و دسته اش ( این آدمهای دار و دسته هستند که رهبر را قادر ساخته اند تا شهروندان را به دنبالش بکشاند ) رژیم به نظر پویا می آید.

اما اصل اساسی توتالیتاریسم این است که همه به آن اقتدا خواهند کرد و همگان تحت لوای یک اندیشه و یک رهبر که مرکز قدرت است به وحدت و انسجام خواهند رسید. برای همین  نظام توتالیتری هم حذف شخصیت را جزو اهدافش می کند مگر شخصیت رهبر و هم ارزش بخشیدن به بی شخصیتی را ...پس از نخستین بارقه های آشکار موفقیت هر جامعه توتالیتری وارد دوره ای بحرانی می شود که بر همه جنبه های زندگی افراد تاثیر می گذارد این بحران ابتدا خودش را در حوزه معنوی آشکار می کند قدرت اجازه نمی دهد افکار و عقاید مختلف بروز پیدا کند و بنابر این اجازه نمی دهد بحث یا گفت و گویی معنادار شکل بگیرد فعالیت فکری نا ممکن می شود حتی افراد فارغ از آن چه در درون دارند ناگزیرند خودشان را با الگوی رسمی وفق دهند و فضایی که در آن جان و ذهن انسان حرکت می کند تنگ و تنگتر می شود.

آنهایی که سعی می کنند از خودشان در برابر چنین تحولاتی دفاع کنند شمارشان افزون تر می شود آن ها اعتراض می کنند و خواستار تغییر می شوند نظام اما به همه خواست ها یک پاسخ می دهد . نظام در برابر ناراضیان فقط به زور متوسل می شود برای همین دولت های توتالیتر نمی توانند بی وجود نیروی امنیتی ، پلیس سیاسی ، دادگاه فرمایشی و حکم های غیر قانونی سر کند . در واقع نظام توتالیتری در اوج تکاملش از این جهت چشم گیر است که شمار نوکران حلقه بگوشش در سراسر جامعه بسیار زیاد است . زمانی که شمار شهروندان به ظاهر وفادار ، آن خدمتگزاران حلقه بگوش اما غیر خلاق به اوج خودش می رسد ، زمانی که نتیجه انتخابات به طرزی قاطع و یک صدا به نفع رژیم است آن گاه به نحوی پارادوکسی رژیم کم کم ترک بر می دارد .

به دلیل کندی اش در نشان دادن واکنش این بحران سریعاً از حوزه فکری و روحی به سایر حوزه های زندگی سرایت می کند . بحران گریبان اقتصاد ، روابط انسانی و اخلاقیات را می گیرد . قدرت معمولاً منکر می شود که اصلاً بحرانی وجود دارد و می کوشد از این موقعیت به نفع خویش استفاده ببرد یعنی می کوشد هر آن چیزی را که تا همین اواخر یک نیاز معمولی انسانی بود یک امتیاز مهم جلوه دهد آن گاه به شهروندانش رشوه می دهد . حق داشتن سقفی بالای سر خود بدل به یک امتیاز مهم می گردد و حق داشتن غذایی سالم ، بهداشت و درمان ، اطلاعات سانسور نشده ، اجازه سفر ، تعلیم و تربیت  سر انجام خود زندگی ...

چون رژیم همه چیز را بدل به یک امتیاز مهم می کند ، همه چیز بدل به ابزاری برای به فساد کشاندن آدم ها می شود. رژیم آگاهی مدنی مردمان و اعتماد بنفسشان را از بین می برد و بسته به این که چقدر بحران عمیق باشد نومن کلاتورا یعنی قشر نازکی از آدم ها که از امتیازات استثنایی برخوردارند گسترده تر می شود. آن ها در مقامی فراتر از نقد و قانون قرار می گیرند و بنابراین سریعاً این افراد صاحب امتیاز از اخلاق تهی می گردند و بدل به قشری فاسد و چاق و نالایق می شوند که در خدمت نظام است .

اما چون رژیم به آنها قدرت می دهد و مهم ترین مقامات و مناصب را به آن ها می سپارد آن ها دقیقاً همان کسانی می شوند که بیش از همه این بحران اجتماعی را عمیق تر می کنند .

نومن کلاتورا  نوعاً قادر نیست از درون صفوف خویش شخصیت هایی برجسته یا کاریز ماتیک تولید کند ... و ظهور آنان نوید نزدیکی به پایان توتالیتری است .

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  |