تبليغاتX
دنیای زیبای من
من طربم ، طرب منم ، زهره زند نوای من

می دانی چه خبر شده ؟ هنوز نشنیده ای ؟ همه می دانند .... وای باورت نمی شود می دانی کی با کی بوده ؟ یعنی چی ؟ تا چیزی نباشد که حرفش را نمی زنند ! حتماً یه چیزی بوده  ...اه  تو چرا باورت نمی شه؟

در اتاق مرده قفل بوده بعد از مدتی هم زنه را دیده اند که از اتاقش بیرون می رفته ... وای زنه آبرویش رفته چطوری می خواهد سر بلند کند؟ خیلی بد کرده با خودش اسمش را خراب کرده ...

این سناریو هر یکی دو سال یک بار اینجا تکرار می شود . بعد هم آقایان متشخص و تحصیلکرده و اتو کشیده می نشینند پشت میزشان و در حالی که دارند با لپ تاپ شان آخرین تکنولوژی های دنیا را دید می زنند ، هر چی که تخلیشان می سازد به داستان اضافه می کنند و شاهد درست می کنند بعضی ها ادعا می کنند با چشم های خودشان دیده اند و حتی می توانند فیلمش را هم بیاورند...

هیچ کس درباره مرد حرف نمی زند و تمام حرفها درباره زنی است که نتوانسته آبرو داری کند !

 

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

دایره تقدس کجاست ؟ چه چیزی یا چه کسی مقدس است ؟

شاید بتوان کلمه مقدس را به کسی یا چیزی نسبت داد که از ناحیه خدا باشد ، کامل باشد، بی چون و چرا باشد و یا نقص ناپذیر باشد با این وصف تعداد اموری که بتوان با این صفت وصفشان کرد چند تاست ؟

آیا غیر از این است که قدسی کردن یک امر ، به معنی دور کردن آن از دسترس انسان است ؟

حتی در حوزه  دین و شریعت تعداد مفاهیمی که در این تعریف بگنجد از عدد انگشتان دست فراتر نمی رود. حتی در یک نگاه معرفت شناسانه از همان ها هم می توان قداست زدایی کرد و این ماهیت علم است  . پس چگونه است که امروزه به هر سو نگاه می کنیم  امور مقدس ، اشیا و مکانهای مقدس و ... را فراوان می بینیم و دایره تقدس چنان بزرگ شده که نفس غیر مقدس ها را تنگ کرده و به شماره انداخته است . دینی که مدعی رافت و مهرورزی و مدارا و تساهل است بی شک چنین دایره بزرگی از تقدس  را در خود ندارد و اصلاً به آن نیازی ندارد . چون و چرا داشتن و طرح سوال اساس بالندگی اندیشه است مفهومی که دین خود را پیشرو و حامی آن معرفی می کند .

پس این فربهی مقدسات و نباید ها و نکن ها است که دین را از دلهای مردم بیرون کشیده و به خرابه های اجتماع و سیاست کشانده است. سیاستی که منافع آن اقتضا می کند حرمت یک عکس از حرمت جان انسان های بیگناه بیشتر شود و حتی به وارثان و صاحبان واقعی عکس بتازد که چرا آداب تقدس آن را بجا نمی آورید؟!!

حکایت ، حکایت همان دم عریض و طویلی است که هر جا پا بگذاری ، ناگزیر از لگد کردن آنی .
نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

سالهاست که دیگر دانشجو نیستم و زمانی هم که دانشجو بودم یک فعال دانشجویی سیاسی  نبودم .

اما وقتی امروز صبح در مسیر محل کارم می بینم  که سر خیابانها و دور میدانها مأمور نیروی انتظامی گذاشته اند، با تمام وجود می خواهم دوباره بروم تو آن محوطه بزرگ پردار و درخت...  دوباره دانشجو بشوم و عصیان در گلو مانده ام را فریاد بزنم .

عصیانی که با دیدن این مأمورهایی که حکم آماده باش گرفته اند برای این روز ، لبریز می شود . عصیانی که از کوچک شمردن مان سرچشمه می گیرد و از ندیده گرفتن مان.

به تابلو ها و بنر های بزرگی که مقابل دانشگاه زده اند و در آنها نیروی انتظامی روز دانشجو را تبریک گفته نگاه می کنم و عقم می گیرد آن نقش گل و بلبل  با این کلاه خود به سر ها چه مناسبتی دارند ؟  بیانیه شانزدهم موسوی را می خوانم :

 در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمی‌کنید. ۱۷ آذر چه می‌کنید؟ ۱۸ آذر چه می‌کنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایش‌های بی‌فایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر می‌کنید؟

آیا این همان موسوی است که بیست سال سکوت کرد ؟!

این تصور که کسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به رغم گرایش‌های مردم بر آنان حکومت کند بیشتر از یک توهم نیست. حتی زمانی که یک دولت موفق می‌شود با تکیه بر نیروی سرکوب موجودیتش را حفظ ‌کند فی‌الواقع از انطباق خود با آمادگی جامعه برای تمکین در برابر زور ارتزاق کرده است، گرچه این تمکین هم تا ابد نمی‌پاید.

جامعه ما اینک شگرف‌ترین تحولات را تجربه می‌‌کند؛ بعد از حوادثی که چند ماه گذشته به خود دید کیست که بتواند این حقیقت را انکار کند؟ ماهیت دقیق این دگرگونی چیست؟ این بزرگترین سوال برای ما و برای مخالفان ماست. آنان نیز اگر بدانند که چه رویداد عظیم و مبارکی در راه است، کلاه‌خودها و چوب‌دستی‌هایشان را کنار می‌گذارند و به دنبال ابزارهایی برای پرستاری از این گیاه پاک که در خاک ما جوانه زده است می‌روند.

 به صبر و متانتی که در حرکت مردم وجود دارد نگاه کنید؛ خواسته‌هایشان را چنان با حوصله‌ای زندگی می‌کنند که گویی می‌توانند صد سال آنها را زندگی کنند؛ حوصله‌ای که مخالفانشان را خسته کرده است، حوصله‌ای که از رشد حکایت می‌کند.

 از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود.

 نه این همان موسوی نیست او هم همراه مردم مجال رشد یافته است .

نمی دانم امروز دانشجویان چه خواهند کرد؟ نمی دانم آرمان خواهی ما با واقعیت های جامعه چه خواهد کرد؟ اما صدایی می شنوم . لایه های ضخیم و زمخت واقعیت های ظاهری جامعه در حال ترک خوردن است . آن سیل خواهد آمد . بزرگتر ها سفت تر به کلاه هایشان چسبیده اند و مدام هشدار می دهند . مبادا حرفی بزنی ...فوری اخراجت می کنند بد بخت می شوی ها . سیاست همه اش درد سره ولش کن به ما چه! این نباشه یکی دیگه است ... همه شان سر و ته یک کرباسن این کارا نتیجه نداره...

آری سر و ته همه این هشدارها  ترس است . ترس از به خطر افتادن زمین سستی که زیر پایمان است  ترس از دست دادن چیزهایی که دلمان به آنها خوش است . اما روزی و جایی ترس تمام خواهد شد روزی خواسته هایمان از اعماق وجودمان رو خواهد آمد .

روزی احترام از دست رفته مان را دوباره خواهیم خواست و این روزها تمام شدنی اند. ما صبور و با حوصله ایم .

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

برای دیدن منظره ی یک آدم باید یک چیز مهم را رعایت کرد و آن فاصله است شاید این فاصله برای هنرمند ها ، نویسنده ها و کلاً آدم های معروف باید بیشتر رعایت شود .چشم انداز یک آدم از دور ممکن است رویایی و خیال انگیز به نظر بیاید اما این خیال در فاصله نزدیک بدجوری می شکند و ترک می خورد مثل مغازه هایی که ویترین خیلی قشنگی دارند اما واردشان که بشوی تمام تصورت از ویترین بهم می خورد و حالت گرفته می شود ...

این جمله ها را بخاطر گل شیفته نوشتم گل شیفته ای که دیگر گل شیفته نیست .

گل شیفته را دوست داشتم برای  جرات و جسارتی که در بازیگری از خودش نشان می داد و شخصیتی که به هر شکلی هنجار شکن بود.

پیشرو بود و در عین این که زن بود ، انسان بودنش بیشتر به چشم می آمد تا وجوه زنانگی اش ... بعضی از فیلم ها در قامت توانایی های او نبودند اما بعضی هایشان توان او را در خلق و بازسازی شخصیتها ، نشانمان می دادند . بازی او را در " اشک سرما " با نقش دختر کرد چوپان که دیدم باورم شد که اوج خواهد گرفت . بازی فوق العاده اش در " بوتیک " ، "نیوه مانگ " ، " سنتوری " و " درباره الی " تصویرش را کامل تر کرد ستاره روزبروز می درخشید و اوج می گرفت . وقتی رفت دلم  برایش تنگ شد اما خوشحال بودم.

برای بیشتر اوج گرفتنش برای جسارتش و این که ماهی کوچک قرمز از تنگ شیشه ای پریده به اقیانوس ...

اما دیشب در استودیوی بی بی سی او گل شیفته نبود وقتی از شمقدری تشکر کرد وقتی از علت رفتنش و علت نیامدنش گفت وقتی از زبان جهانی هنر و سینما گفت ، مستاصل بود مجری زیرک بدجوری او را به دام انداخته بود و من هرگز دلم نمی خواست او را از این فاصله ببینم .

 

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

دیگر باورم شده که سیاست با با همه توانش وارد زندگی مان شده و بقول شاملو دیگر ما را گریزی از آن نیست وقتی نوشتم که می شود نجنگید خیلی ها ر فتند سراغ وجه سیاسی و گفتند باید جنگید تسلیم و فرار که شایسته نیست پس حتماً باید ایستاد و جنگید حتی گفتند بدون جنگیدن که نمی شود چیزی بدست آورد پس می جنگیم !

از نسل ما که با شعار جنگ جنگ تا پیروزی و تا رفع فتنه در عالم و مزخرفاتی از این دست بزرگ شده چندان هم بعید نیست انگار عوض نشده ایم راهی جز جنگ و انقلاب نمی شناسیم . در زندگی روزمره و در عالم فارغ از سیاست هم همین کار را می کنیم اول با غول کنکور می جنگیم بعد با سنتهای کهنه و پوسیده مبارزه می کنیم با هر آنچه که به نظرمان مانع پیشرفت ماست می جنگیم برای بدست آوردن شغل خوب ، ازدواج موفق و زندگی خوب می جنگیم اگر در همه این ها پیروز شده باشیم آماده ایم که از زندگی مان لذت ببریم و بالاخره حالا وقت استفاده از غنایم است ، اما روزی و جایی ، پای یک موجود کوچک به میان می آید ...

پسرک یا دخترکی که  یک روز می خواهد پلیس شود روز بعد می خواهد شیرینی فروش شود روز قبلش می خواست راننده ماشین های مسابقه شود فردا هم شاید بخواهد عروسک بفروشد ... امروز از تو می پرسد چرا این طوریه ؟ و فردا خواهد پرسید چرا اینطورش کردی ؟ نه با این یکی دیگر نمی شود جنگید لطفاً شعار هایتان را فراموش کنید . لطفاً مشت های گره کرده تان را باز کنید جنگی در بین نیست .

این جا باید کار کرد باید ساخت باید صبور بود و با اخلاق. این جا که می گویم همه عرصه های زندگی مان است . سیاست ، روشنفکربودن ، کار فرهنگی و هنری ، ورزش و زندگی و اخلاق با همسر و همسایه و...  باید فکر کردن را یاد بگیریم باید خواندن و نوشتن و حرف زدن را یاد بگیریم رعایت حق دیگری را باید یاد بگیریم . باید آن نردبام دیکتاتوری را یادمان باشد که زیر پای کسی نگذاریمش .

باید چماقها را بشکنیم همه چماقها که دست برادران ! نیست چماقهایی هست از جنس قلم ، چماقهایی از جنس حرف و دست خود ماست . معنی اش این نیست که برویم زیر چماق و لبخند بزنیم . معنی اش این است که کاری کنیم کسی نتواند آن را دست بگیرد .

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

این روزها زندگی با تمام قوایش به جنگ من آمده بود.  البته این تمام قوایش نبود و فقط من این طور فکر می کردم ... اما هر چیزی که در اطرافم بود مرا به مبارزه می طلبید، نقاط روشن و امید بخش یکی یکی از جلوی چشمانم محو می شدند و حس می کردم الان است که در تاریکی سقوط کنم از هر نوع گرفتاری و سختی نمونه ای در اطرافم بود مرگ ، بیماری ، بی پولی  و...

به خودم میگفتم باید مقاومت کنی اما می دانستم که نیروی آن را ندارم . ته کشیده بودم داشتم تمام می شدم . فقط سعی می کردم مثل قربانی های ضعیف دست و پا نزنم و مثل سایه به کنجی بخزم تا دیده نشوم  ...

یکی دو روز پیش بی بی سی فارسی داشت مستندی درباره وضعیت کشور عراق پخش می کرد و من داشتم بیخودی از این اتاق به آن اتاق می رفتم و برای خودم هم وانمود می کردم که مشغول جمع کردن ریخت و پاش خانه ام تا این که جمله ای درخشان از نریشن گوینده فیلم را شنیدم و ایستادم :

"مردم و جوانان  عراق در حال یادگیری و تمرین این واقعیت هستند ، این که صد بار بجنگی و صد بار پیروز شوی مهم نیست ، مهم این است که بدون این که یکبار هم بجنگی پیروز باشی ."

حالا چطور می شود گفت کلمه ها ذات و هویت و نیرو ندارند ؟ آن ها سرشار از معنی اند.

شاید به نظر بیاید  این درسی از سیاست انگلیسی است یا به دید تندروتری دکترین جدید استعماری است یا هر چیز مزخرف دیگری ... اما هر چه هست ذات جنگیدن را زیر سوال می برد و این خوب است . این که وقتی زندگی هم با تو سر جنگیدن دارد تو وارد جنگ نشو ! زمانی که سیستم  تبعیض آلود و بدور از شرافت اجتماعت تو را هدف گرفته که نابودت کند یا همرنگ خودش کند با آن سیستم نجنگ ! وقتی حکومت با تمام نیروهای مرئی و نامرئی خودش قصد جنگیدن با تو را دارد باز هم وارد جنگ نشو کار خودت را بکن راه خودت را بساز . این  درسی بزرگتر است که جوانان ما هم این روزها ، در حال یاد گیری و تمرین آن هستند .

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

حال دل با تو گفتنم هوس است ... اما نوشتن نتوانم 
نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

داشتم به چراغ سر چهارراه نزدیک می شدم.

سرعتم را کم کردم شهرام ناظری داشت می خواند : رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ...ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

دخترک هایی با مانتوهای صورتی کوچولو از مدرسه زده بودند بیرون ...

چه صورتی های خوش رنگی !

حتی از پشت عینک تیره هم رنگشان قشنگ بود ... یکدفعه یکی از همان فرشته های کوچولو که از کنار ماشین رد می شد با خنده  بهم گفت : یاخچی سان ؟

چیزی ته دلم لرزید دخترک از چی می پرسید ؟ از فردای خودش ؟

آن دخترک خندان، دیروز من نبود با آن همه امید و نشاط و سرزندگی ؟!!

 

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

نردبام دیکتاتوری را این بار رنگ سبز زده ایم و گذاشته ایم زیر پایش :

- یاحسین، میر حسین. پاتو بذار. تولدت مبارک.....

و این نردبام که هر چه بالاتر می رود، بیشتر فرو می شود، از فرش تا عرش پله می خورد. اولین پله اش هم اینجاست. همینجا. در قلب ما. روح ما. فرهنگ ما.

فلان شاعر که باشی می بریمت بالا. بالا. هی تعریف. هی تمجید. والا تو از فردوسی و نرودا بزرگتری. بادت می کنیم. بادت می کنیم. می خواهی ستاره ها را بچینی. می شوی بزرگترین شاعر دنیا. می خواهی سر به تن هیچ شاعری در دنیا نباشد. همه را می بندی به تیغ حذف.

- ای بابا بیا پائین. فایده ندارد.

 وارد روزنامه  واقعی یا  مجازی که بشوی هولت می دهیم. پله ها رامی دوی. نیامده می شوی سر دبیر. هم هنری. هم ورزشی. هم سیاسی. ایول. ایول. برایت هورا می کشیم. وسط راه به اوریانا فالاچی می گویی :

- بیا از من یاد بگیر.

پله ها را دو تا یکی می روی بالا. می دوی. قلمت شده خنجر.

- صبر کن بابا اسداله. فایده ندارد.

قزاق که باشی می شوی سرهنگ. سردار. جلویت دولا و راست می شویم. کلاه می خواهی، برایت سر می آوریم. می شوی سالار و شاه. کارهای خوب هم کم نمی کنی. دانشگاه می سازی. ایران نو را معمار می شوی. چند تائی می شویم منتقد و مخالف. دهانمان را می دوزی. بقیه می افتیم به چاپلوسی. دادن لقب. تعظیم. تکریم. تو را برده ایم بالای نردبام. خدا را بنده نیستی. تو فقط باید حرف بزنی. نوه ات سالها بعد به تاریخ می گوید:

- کسی از ترس جرئت نداشت به پدر بزرگم دروغ و به پدرم راست بگوید..

حالا تو درس نخوانده ای. از کوهپایه آمده ای. نظامی هستی. لقب کبیر می دهیم بتو. پسرت که درسوئیس درس خوانده و عشق پاریس است، تو را می گذارد توی جیبش. از بس برایش دست می زنیم که از نردبام تندتر بالا برود تا بشود خدایگان.

داغ می کنیم و بساط خدایگانی را جمع می کنیم. قرار می شود آزادی داشته باشیم. جمع می شویم دور و بر پیرمرد. درهلهله و فریاد سوار نردبامش می کنیم. زیر بغلش را می گیریم که بالا برود. آنقدر بالا می رود که دم مرگ، فرمان کشتار مخالفان خود را صادر می کند.

بعد دوباره نوبت مقدسین می رسد. یکی حضرت علی می شود که فقط شمشیر خونریزش را به ارث برده است. داستان خلخال زن یهودی و غیره را قاب می کند. لشگریانش را می فرستد بچه های مردم را بکشند. بعد می آید گریه می کند و ماهم برای مظلومیت او زار می زنیم.

پیشکارش هم که باید درجات کمتری از حضرت علی داشته باشد، خدا از کار درمی آید. میلیونها نفر را خس و خاشاک می بیند. نور از پیشانی اش تتق می کشد. ملائک دورو برش پرواز می کنند. مائیم که براش مایه می آئیم و کتاب می نویسیم.

بازبه تنگ می آئیم. می زنیم به کوچه. به خیابان. فریاد می زنیم :

مرگ بر دیکتاتور...

لباسهای سرخ را در می آوریم وسبز می شویم. نه، روی لباس های سرخ جامه سبز می پوشیم. دریافته ایم که درد مشترک ما استبداد است. می خواهیم دیکتاتور نداشته باشیم. یاحسین می گوئیم. به میر حسین رای می دهیم. دیکتاتورهای حاضر بر صحنه ما را به خاک و خون می کشند و رایمان را می خورند و مخابرات را هم رویش.

تازه سه ماه تمام شده که یاد نردیام تاریخی می افتیم. شاید هم او ما را پیدا می کند. از خاطره قومی اسبتدادی، از عمق فرهنگ ما سر بر می کشد. نردبام را در می آوریم و از سر عشق زیر پای کسی  می گذاریم که به او رای داده ایم. جمع می شویم. کیک درست می کنیم. هورا می کشیم. نردبام را در فضای مجازی می گذاریم و صدایش می زنیم:

- تولد، تولدت مبارک...

او را هل می دهیم طرف  نردبام. پایش را که بگذارد کار تمام است. باذوق کشف کرده ایم که درمهر ماه دو یار دبستانی دیگر او، هم متولد شده اند. نردبام را که حالارنگ سبز دارد برای آنها آماده می کنیم. اهل خامنه که رفت بالا نوبت زاده یزد و الیگودرز است. پیشترها  زادگان  آلاشت وتهران وخمین  راهم روی این نردبام فرستاده بودیم. نردبامی است که تا افق می رود. هرچه بالاتر فروتر. و سرانجام سقوط می کند. می افتد جائی  درتاریخ کنار هیتلر و صدام واستالین...

از وقتی خبر برگزاری تولد میر حسین موسوی را شنیدم، دلم مدام شور می زد. من عاشق و فریفته او نیستم که هیچ، راهم غیر از "رزم مشترک برای آزادی در لحظه کنونی تاریخ" از او جداست. اما  نگران بودم. نردبام رامی د یدم که رنگ شده و نو دارد از متن فرهنگ ما می آید. وهمیشه هم از همین جای کوچک شروع می شود. منتظر بودم کسی هشدار بدهد. دهقان فداکاری پیدایش بشود و فانوس را مقابل قطار سبز بگیرد وبگوید:

- از همین جا ها شروع می شود...

نگران بودم تا امروز که بیانیه شماره سیزده در آمد و این خطوط را در آن خواندم: "مردمی که می‌خواهند سرپای خود بايستند و حياتی کريمانه را تجربه کنند جا دارد که از نخستين قدم‌هايی که به ناکامی‌‌شان می‌انجامد با بيشترين دقت‌ها پيشگيری کنند. تولد اينجانب نه هفتم مهر که روز آشنايی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنيا آمده بودم نيز جا نداشت حرکت شما به کيش شخصيت آلوده شود. اميدوارم اين کلمات مرا صميمانه و از سر نگرانی و نه يک شکسته‌ نفسی بی‌حقيقت و تعارف‌ گونه تلقی کنيد."

این میر حسین موسوی امروز ششم مهر ماه 1388 است. پایش را روی پله اول نردبام نمی گذارد. متوجه هستیم چه حادثه مهمی است؟ و یا تلاش خواهیم کرد نردبام را جائی دیگر زیر پایش بگذاریم. یادمان نرود. این مائیم که از آخوند و قزاق و شاهزاده و بچه آهنگر، دیکتاتور می سازیم.

پ. ن: واقعاً حیف است خوانده نشود این مقاله هوشنگ اسدی که در روز آنلاین منتشر کرده ، به نظرم خیلی به بارها خواندنش نیاز مندیم .


نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  | 

هر یک از ما فهرستی برای خودمان داریم فهرستی از خواسته ها و نا خواسته ها.

گاهی چیزهایی را به آن اضافه می کنیم و گاهی هم خط می زنیم مهم این است که خودمان آن را بنویسیم یا خط بزنیم نه پدر و مادر نه اجتماع و نه حتی حکومت . ما این فهرست را به قامت آرزوها و رویاهایمان می نویسیم.

 مشکل دقیقاً جایی شروع می شود که بخواهیم به فهرست دیگران سرکی بکشیم و کم و زیادش کنیم یا بخواهیم فهرست خودمان را به همه ابلاغ کنیم و مجبورشان کنیم آنرا بپذیرند و به رسمیت نشناسیم حق این که هر کسی باید فهرست خودش را داشته باشد و اگر مزاحم دیگران نشود می تواند هرکاری با آن بکند .

مشکل از سرک کشیدن ها شروع می شود از جایی که خودمان را نزدیک تر از دیگران به حقیقت بدانیم و قدرتی هم بدستمان بیاید فرقی هم نمی کند این قدرت عبارت باشد از  سن بیشتر ، تجربه بیشتر ، دانایی بیشتر ، زور بیشتر ، پول بیشتر ، طرفدار و هوادار بیشتر یا اسلحه ، از نظر من ماهیت اینها فرقی با هم ندارد روحشان یکی است : تحمیل فهرست من به فهرست تو ...چون من قدرت بیشتری دارم !

فاجعه زمانی رخ می دهد که فهرست خودمان را پاره کنیم و دور بریزیم  یا از ترس مخفی اش کنیم و ندیده اش بگیریم و چشم بدوزیم به همانی که آن بالا صاحبان قدرت  دارند برایمان با صدای نخراشیده می خوانند و ابلاغ می کنند .

آنوقت می شویم آدمی که رویا ندارد ملتی که نمی داند چه می خواهد. ملتی که می ترسد و ترس ویرانمان می کند از درون ...

برای ویران نشدن ، باید فهرست خودمان را حفظ کنیم مراقبش باشیم با آن بت بسازیم و بعد اگر لازم شد بت هایمان را بشکنیم کشف حقیقتی نو کنیم و یادبگیریم و لذت ببریم از تازه شدن ...

پ .ن : دوست خوبم هستونک در این باره ، نوشته ای زیبا دارد حیف است خوانده نشود:

اگر لازم شد بت هايمان را بشكنيم ... چرا كه ما ياد نمي گيريم بت نسازيم و بت پرستي را كنار بگذاريم ... ! حقيقت براي ما هميشه جسم صلبي بوده كه نه تغييرات آن را هضم مي كرده ايم نه خودمان قايل به تغيير و بهبود و رشد بوده ايم ...

مدت هاست كه كشف نمي كنيم يا اگر مي كنيم به كشف ها حقايق و فهرست هاي خودمان ايمان نداريم ... سالهاست كه مقلد شده ايم ... پابرهنه در تقليد و ثناگويي ...
سالهاست كه ده فرمان را هربار به رنگي تحريف مي كنند و ما هر روز فقط مرگ بر ... و زنده باد ... گفتيم ...
روياهايمان گم شده اند !
روياهايمان را نمي سازيم تقلا مي كنيم تجلي روياهايمان را بت هاي سنگي ببينيم كه فريبمان دهند و به فريب ها دلخوش شويم تا انتهاي اين ريسمان باريك زندگي ...
كشف نمي كنيم بخاطر نيازهايي كه داريم و هر روز بروز مي شوند تحمل مي كنيم آنچه هست را و عادت مي كنيم و قناعت مي ورزيم !
طاقت شنيدن كشف هاي خود و ديگرانمان را نداريم و حرف ها را باتوم جواب مي دهيم يا با سخنان درشت ... تا ديگر مدتها بود كه كسي را ياراي گفتن نمانده بود.
زمان از ما عبور كرد و ما خويشتن هامان را جا گذاشتيم و پس رفتيم .
گوش سپرديم به خواب ها و روياهاي رواي ! و چشم ها را بستيم و به خواب اجباري فرو رفتيم .
خوابي كه گرم باشد و اندكي امن تر از بيداري و بينايي ...
سالها براي تمرين خويشتن بودن و خويشتن شدن و خويشتن را ساختن عقب مانديم و
... روياهامان را باد با خود برد !

 

نوشته شده توسط فرزانه پارسایی در   | لینک  |